بارانباران، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره

فرشته مهربون من

22 ماهه شیرین من

سلام به روی ماهت عزیزم 22 ماهه شدی و من هر روز از داشتنت و سالم بودنت خدای بزرگ رو شکر میکنم  راستی هم زمان با 22 ماهه شدنت خبر 4 تا دندون نیشت رو بدم که 2 تای پایینی تقریبا کامل و 2 تای بالایی نصفه در اومدن خدایا شکرت الان 16 تا دندون کوچولو سفید داری که من تمام تلاشم رو برای سالم موندنشون میکنم واااای خدا مرسییییییییییییییی خدایا ممنون که منو لایق مادر شدن دونستی خدایا ممنون که فرشته مهربونم رو با همه زیباییهاش بهم امانت دادی خدایا ممنون که تو نگهداری از این امانت بزرگ منو حمایت میکنی و هیچ وقت تنهام نزاشتی خدایا بابت لحظه لحظه بودن با بارانم ازت ممنونم  حتی قسمتهای سخت امانت داریم  حتی اوج خستگی...
3 اسفند 1391

20 ماهگی

واااای ٢٠ ماه تمام من فدات بشم اخه چرا اینقدر تند تند داری بزرگ میشی  من قبول ندارم   فرشته من اینروزها با اینکه حسابی منو درگیر خودت میکنی یه وقتایی واقعا کم میارم  ولی از حس اینکه چقدر عاقلتر شدی چقدر بیشتر حرفهام رو میفهمی و میتونی بالاخره یه جورایی منظورت رو بهم بفهمونی خیلی لذت میبرم خییییییلی ااااخ که هنوزم بغل کردنهای محکمت ادامه داره .... بوسه های ییهویی .... ناز و ادا     که من همشون رو مادرانه و عاشقانه دوست دارم کلمه های جدید برامون میگی مثلا شتر که لبات رو غنچه میکنی و میگی شوشو اسب که میگی اس خرگوش که میگی اتوش ماهی که میگی مایی و خیلی ...
6 دی 1391

باران و نیکی

یه روز به ظاهر افتابی خواستیم با دوستامون که همسایمون هم هستن بریم قدم بزنیم که فهمیدیم گول خوردیم و هوا بسی سرد بود   ولی در کل با 2 تا فرشته مگه میشه به ادم خوش نگذره   ...
6 دی 1391

دومین شب یلدا

سلام به روی ماهت امسال دومین یلدا بود که در کنار ما بودی فدات شم امسال رفتیم دربند خونه بابابزرگ و  مامان بزرگ و  یلدا رو اونجا گذروندیم البته خاله سحر اینا هم بودن و حسابی  با نیما و نیوشا خوش گذروندی قربونت برم ما که جز خوردن اجیل و هندونه و انار  و حرف زدن و تماشای شما وروجکها به کار دیگه ای نرسیدیم هههههه  دوستت دارم ...
4 دی 1391

باران و بازی

از اول صبح هم من سر حال هستم هم تو حسابی خوابیدی و سر حالی پس امروز حسابی خوش میگذرونیم  بعد از صبحانه و خوردن اهن   اومدی سراغم و گفتی پشو   خوب با هم رفتیم تو اتاقت و انگشت اشاره کوچولوت رفت به سمت قفسه کتابها    پس می می نی حالا تمیزترینی رو برداشتم و تو هم بدو بدو دنبالم اومدی و نشستی رو مبل  برات خوندمش   وقتی کتاب رو میخونم ازم میگیریش و بازم ورق میزنی انگار داری عکسها رو مرور میکنی   بعدش کمی بازی کردی با این  ( به قول خودت ان ان )   بعدش رفتیم سراغ حلقه های هوش و کلی باهاشون بازی کردیم و در سطح خونه پخش شدن که عکسی از این مرحله در دست نیس...
21 آذر 1391

دم موشی

فقط یه مادر میفهمه که وقتی دخملکش موهاش بسته میشه چه حالی داره با همین دم موشیت دلم رو میبری در ضمن هنوزم عاشق خاموش و روشن کردن لامپی ...
21 آذر 1391