22 ماهه شیرین من
سلام به روی ماهت عزیزم 22 ماهه شدی و من هر روز از داشتنت و سالم بودنت خدای بزرگ رو شکر میکنم راستی هم زمان با 22 ماهه شدنت خبر 4 تا دندون نیشت رو بدم که 2 تای پایینی تقریبا کامل و 2 تای بالایی نصفه در اومدن خدایا شکرت الان 16 تا دندون کوچولو سفید داری که من تمام تلاشم رو برای سالم موندنشون میکنم واااای خدا مرسییییییییییییییی خدایا ممنون که منو لایق مادر شدن دونستی خدایا ممنون که فرشته مهربونم رو با همه زیباییهاش بهم امانت دادی خدایا ممنون که تو نگهداری از این امانت بزرگ منو حمایت میکنی و هیچ وقت تنهام نزاشتی خدایا بابت لحظه لحظه بودن با بارانم ازت ممنونم حتی قسمتهای سخت امانت داریم حتی اوج خستگی...
نویسنده :
مامي گل
16:10
عروسک من
20 ماهگی
واااای ٢٠ ماه تمام من فدات بشم اخه چرا اینقدر تند تند داری بزرگ میشی من قبول ندارم فرشته من اینروزها با اینکه حسابی منو درگیر خودت میکنی یه وقتایی واقعا کم میارم ولی از حس اینکه چقدر عاقلتر شدی چقدر بیشتر حرفهام رو میفهمی و میتونی بالاخره یه جورایی منظورت رو بهم بفهمونی خیلی لذت میبرم خییییییلی ااااخ که هنوزم بغل کردنهای محکمت ادامه داره .... بوسه های ییهویی .... ناز و ادا که من همشون رو مادرانه و عاشقانه دوست دارم کلمه های جدید برامون میگی مثلا شتر که لبات رو غنچه میکنی و میگی شوشو اسب که میگی اس خرگوش که میگی اتوش ماهی که میگی مایی و خیلی ...
نویسنده :
مامي گل
12:47
باران و نیکی
یه روز به ظاهر افتابی خواستیم با دوستامون که همسایمون هم هستن بریم قدم بزنیم که فهمیدیم گول خوردیم و هوا بسی سرد بود ولی در کل با 2 تا فرشته مگه میشه به ادم خوش نگذره ...
نویسنده :
مامي گل
12:45
پدر و دخمل
دومین شب یلدا
سلام به روی ماهت امسال دومین یلدا بود که در کنار ما بودی فدات شم امسال رفتیم دربند خونه بابابزرگ و مامان بزرگ و یلدا رو اونجا گذروندیم البته خاله سحر اینا هم بودن و حسابی با نیما و نیوشا خوش گذروندی قربونت برم ما که جز خوردن اجیل و هندونه و انار و حرف زدن و تماشای شما وروجکها به کار دیگه ای نرسیدیم هههههه دوستت دارم ...
نویسنده :
مامي گل
17:04
باران و بازی
از اول صبح هم من سر حال هستم هم تو حسابی خوابیدی و سر حالی پس امروز حسابی خوش میگذرونیم بعد از صبحانه و خوردن اهن اومدی سراغم و گفتی پشو خوب با هم رفتیم تو اتاقت و انگشت اشاره کوچولوت رفت به سمت قفسه کتابها پس می می نی حالا تمیزترینی رو برداشتم و تو هم بدو بدو دنبالم اومدی و نشستی رو مبل برات خوندمش وقتی کتاب رو میخونم ازم میگیریش و بازم ورق میزنی انگار داری عکسها رو مرور میکنی بعدش کمی بازی کردی با این ( به قول خودت ان ان ) بعدش رفتیم سراغ حلقه های هوش و کلی باهاشون بازی کردیم و در سطح خونه پخش شدن که عکسی از این مرحله در دست نیس...
نویسنده :
مامي گل
15:03
دم موشی
فقط یه مادر میفهمه که وقتی دخملکش موهاش بسته میشه چه حالی داره با همین دم موشیت دلم رو میبری در ضمن هنوزم عاشق خاموش و روشن کردن لامپی ...
نویسنده :
مامي گل
13:06









